تبليغاتX
*~**~**~*ايدا دختري از ماه*~**~**~*
*~**~**~*ايدا دختري از ماه*~**~**~*


روزگار تکراري و تنها انبوه ثانيه هاي رفته ayda
و رنج لحظه هاي دير گذر زمستان
شب سرد وسياه آسماني بي ستاره و پر غم
شايد شب يلدا يعني همين
بغضي که در گلو مي ماند
آرزو هايي که نمي گويم واندوهي كه بر دلم نشسته
شمعي که ثانيه هاي کشدار
ومرداب گونه شب را
برايم مثل آوازي موزون مي خواند
شايد شب يلدا يعني همين ، ....

آرزو کردن واميدوار بودن

 كه تا شب يلداي سال بعد به ارزوهايت رسيده باشي
 

 

 

+ نوشته شده در 85/09/30ساعت 19:5 توسط ایدا |

 

توی تنگنای پر پیچ و خم زندگی                        ayda

میون اینهمه قلب سنگی یه قلب شیشه ای

پشت همه خاطره های مرده

شكستن, قلب شیشه ای رو

به جرم مهربوني به جرم صداقت

حالا هم دارن قلب شكسته رو

تو مسلخ ارزوهاش به صليب ميكشن

قلب شكسته با تمام قدرتش داد ميزنه

خدايا صداي شكستنم رو شنيدي و تنهام گذاشتي؟؟......

 

+ نوشته شده در 85/09/19ساعت 9:26 توسط ایدا |


 
ديروز زندگي در اين ديار ، نفريني بود بس عجيب، در دست زمانهayda
و زندگي مي كرديم در برهوتي به نام اسارت
دست و پا مي زديم ميان ماندن و رفتن

و امروز، زندگي كردنمان ، كابوسي است در حبابي به نام حماقت
در دست  زمانه اي غريب و بي حاصل
و امروز بايد تا به كي دست و پا بزنيم ميان  اسارت و آزادي؟
و چه سخت است ديدن و نشستن و نگاه كردن

 به آنچه خود ساختيم در حبابي به نام حماقت!

 ولي زندگي ناميديمش
اينست و اينجاست برهوتي به نام  زندگي!...

 

(گابریل گارسیا مارکز)

 

+ نوشته شده در 85/09/17ساعت 10:19 توسط ایدا |

 

 

مرگ واژه غريبي است
اما نه براي من
مدتهاست در انتظار مرگ نشسته امayda
تا شايد نداي رهايي بخشش را در دلم نجوا كند
روزها با روشنايي و هياهوي نفرت انگيزش
و
شبها با تاريكي و سكوت دل نوازش
مي ايند و ميروند
و من همچنان......
تنها,اميدوار,نا اميد در انتظار مرگ
اميدوار براي رسيدن به مرگ
نا اميد از روزگار
خدايا
نالانم از تقديري كه برايم رقم زدي
اين چه سرنوشت شومي است براي من؟
مگر من بنده حقير و شرمنده الطافتت نبودم؟
پس چرا حقارتم را با عذاب گناهانم به مسلخ كشيدي؟
مگر سهم من از درد و رنج و بي كسي سهم كمي بود
كه بي انكه ناسپاس باشم به دوش كشيدم؟
خدايا فرياد سكوتم را بشنو
و حسرت مرگ ,حسرت ازادي را بر دلم مگذاز

 

 


 

+ نوشته شده در 85/09/09ساعت 14:58 توسط ایدا |

 
 

دوباره روح سرگردان و سرد مرگayda

دوباره تازيانه هاي بيرحم و بلورين تگرگ

دوباره ريزش ناگزير و اجباري و قتل عام برگ.

تکرار کنند قصه هاي تلخ و روز هاي ناميدي مرا...

روح من ديگر مسخ هر چه نور، هرچه شور وهرچه شادی.

چه عذابي بود انروز...

 انروز که: بر ميداشتند پنجرهاي دلم را

و بر جاي آن مي کشيدند...

ديواري ضخيم از آجرهاي ترديد و اضطراب،

 تا مباد ا  کلبه دلم را ...

کلبه خالي از عشقو مملو از تنهاييم را...!

کورسوي نور اميد روشن کند.!؟ayda

ديگر ز اميد نا اميدم.

ديگر شسته اند معنا و مفهوم خورشيد را از ذهن من

در افکارم باران نيست،رود نيست...

ترانه و سرود نيست ،

بردند ز من غرور را...

سرور را ،شعر و احساس و شادی را ،.

کشتند در من زندگي را...

عشق را ، بندگي را ،.

در سينه ام مدفون کرد ند

اجساد نا کام، امال و ارزوهايم را ...

می دانم طلوعی هست

اما نمی خواهم این طلوع تاریک را دگر نظاره گر باشم

 


 

+ نوشته شده در 85/09/07ساعت 8:35 توسط ایدا |