تبليغاتX
*~**~**~*ايدا دختري از ماه*~**~**~*
*~**~**~*ايدا دختري از ماه*~**~**~*
 

 

سوال

 

یکی از دوستانی که همیشه لطف میکنن و به وبلاگم سر میزنن در مورد مطلب وداع ازم پرسیده بودند چرا ؟ 

دوست عزیز

 زندگی من توام با غم و دلتنگی  توام  با رنج و درد  توام با حسرت لحظه ای شاد زیستن

حالا من از شما می پرسم چرا !!!

چرا من نمی تونم از کسانی که بهم دروغ میگن با خودخواهی دلمو میشکنن متنفر باشم؟

چرا همه ادما به فکر سود و منفعت شخصی هستن و بخاطر خودشون اطرافیانشونو دوستاشونو میرنجونن؟

چرا بعضی از پسرها  دل دخترها رو میشکنن؟

چرا بعضی از دخترها  پسرها رو بازیچه خود قرار میدن ؟

چرا کسی از دل شکستن هراسی نداره  و حتی با افتخار و غرور اونو به زبون میاره؟

چرا عشق و دوست داشتن جاشو به کینه و خودخواهی داده؟

چرا ادما بجای بخشش یک گناهکار  سعی در تلافی دارن مگر نه اینکه با تلافی خودشون هم گناهکار میشن؟

چرا لذت دوست داشتن  صلح  بخشش  عاشق بودن  دلی رو بدست اوردن  لبخندی رو روی لب دیگری نشوندن  حق کسی رو ادا کردن و ......... فراموش شده؟

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 از عزیزانی که لطف کردن و به وبلاگم سر زدن خواهش میکنم اگه جواب سوالاتمو میدونن جوابشو بهم بگن.

از همتون ممنونم

 

 

+ نوشته شده در 84/08/30ساعت 14:59 توسط ایدا |

 

 

  وداع

 آخرين لحظات زيستن را دوست دارم....

اي كساني كه مسول دفن من هستيد....

 مرا در تابوت سياهي بگذاريد تا همه بدانند كه در تاريكتر ازشب زندگي كردم

چشمانم را باز گذاريد تا همه بدانند كه چشم انتظار از دنيا رفته ام

گلي بر روي سينه ام پر پر كنيد تا همه بدانند داغ گلي ديده ام

دستانم را باز گذاريد تا همه بدانندبه آنچه خواسته ام نرسيده ام

 تكه يخي بر روي مزارم بگذاريد به جاي اشك دوست

 

 

 

+ نوشته شده در 84/08/29ساعت 15:31 توسط ایدا |

 

 

راستگویی! 

 

ازش پرسیدم: چقدر دوستم داری ؟

گفت :به اندازه شکوفه های بهاری.

و چه راست میگفت!!! چون شکوفه های بهاری مهمان دو روز بودند.

+ نوشته شده در 84/08/27ساعت 9:54 توسط ایدا |

 

 

 حسرت

 

می تپد قلب در شهر غوغا باز در آرزوی رسيدن                     ayda007
باز هم حسرت روی يك شمع                                   حسرت دسته ای مریم چيدن
حسرت سرخ فردای غربت بی امان لحظه ها را شمردن
آرزو كردنی بی سرانجام دل به امواج عشقی سپردن
سال رفت و من و تو حبس در بندهای جدايی
يك جهان حسرت مهربانی عالمی آرزوی رهايی
من نگاه تو را اولين بار روی يك شعر نمناك ديدم
قصه سبز زيباييت را از زبان غزل ها شنيدم
باورم نيست آمد بهار و ماه چشم تو بر دل نتابيد
دل به ياد تو يك سال رنجيد چشم در آرزويت نخوابيد
يادگار تو يك عشق پاك ست توی گلدانی از آرزويم
خوب شد مانده اين يادگاری تا كه گه گاه آن را ببويم

+ نوشته شده در 84/08/26ساعت 18:14 توسط ایدا |

 

پاسخ

 

یکی از عزیزانی که لطف کردن به وبلاگ من سر زدن ازم پرسیدن که ایا نوشته های من مخاطب خاصی داره یا نه؟

خب بله تمام نوشته های من یه حالت کلی داره (شامل همه میشه )و مربوط به ادمایی هست که دوست داشتن و عشق رو از یاد بردند و راه دل شکستن رو خوب بلدن و یا ادمایی که غرورشون اجازه نمیده احساساتشونو نسبت به کسانی که دوستشون دارن بیان کنن.

امیدوارم جواب سوالتونو  کامل گرفته باشین.

 

به امید روزی که همه معنی دوست داشتن

رو با تمام وجود حس کنن

و

 هرگز دلی شکسته نشه

 و

 اشک غم و دلتنگی رو گونه هیچ کس نشینه .

 

+ نوشته شده در 84/08/25ساعت 7:24 توسط ایدا |

 

 

شیطان

 

او که دم از محبوبیت میزد                             ayda007   
در شهر خود
غریبی بیش نبود                              
او از عشق بی نصیب بود
او کارش فریب بود 
او بازی می خواست،
بازیچه زیاد داشت
یکی یکی می شکست و
کنار می گذاشت
او همیشه فکر دلبری بود
چشمهای شیطان
همه جا دنبال پری بود 
او به وفا و صداقت کرده بود پشت
او عاشقانش را پنهانی با محبت می کشت

 

 

+ نوشته شده در 84/08/22ساعت 12:14 توسط ایدا |

 

 

قصه از کجا شروع شد؟
 

از یک نگاه ساده ؛از یک اوای عارفانه ؛ یک لبخند پاک و یا سکوتی مرموز.
اول قصه؛تقویم؛حافظه ی تاریخ سالهای بیقراری ام را مرور می کند .
ذهنم از سودایی سنگین با رویاهایی گمشده پر است.
خسته از صبوری؛ سری به ته مانده های خیالم میزنم...
تارهای بیقراری که سالها در هم تنیده اند ؛
رنگ چشمان سیاهت را به خاکستری زده اند.
در قصه ی من ؛تصویر هزار پرنده ی عاشق هنوز پابرجاست
اما سالهاست که به سرزمین رویای من کوچ نکرده اند.
صفحه ها را با اشتیاق مرور می کنم ...با پایی خسته...دستی خالی.
افسوس که این ورق ها خالی از اواز زندگی اند.
کجای قصه ای تا بپرسم :شقایق های غایب را در کجای کویر قلبت کاشته ای؟
شاید هنوز در جایی از قصه ؛ته مانده ای از رویای افتاب باشد.
باور نمی کنم صفحه اخر ؛پایان قصه من و تو باشد.
صفحه ای که در ان ؛حس نگاهی؛غرور لبخندی و ماتم اشکی مانده است.
درست حدس زدی ؛رویاهایم بی تو ناتمام مانده اند و عشقم به تو جاودان...
ایا روزی خواهد رسید که همه چیز بطور ناتمام به اتمام برسد؟
ان لحظه نمی خواهم زنده باشم و
شاهد زندگی سرد و بی روح خود باشم ...
دوست دارم تو را خوشبخت ببینم در کنار پرنده ای زیبا و دلنشین 
اما زندگی بعد از ان را برای خود نمی خواهم ...
فقط دوست دارم مثل تو رویاهام در آغوشت جان دهم و
قبل از جان دادن تو را خوشبخت ببینم
اخر دگر من ارزویی ندارم همه ارزوی من تو بودی .... 

 

 

+ نوشته شده در 84/08/13ساعت 8:38 توسط ایدا |