تبليغاتX
*~**~**~*دختري از ماه*~**~**~*
*~**~**~*دختري از ماه*~**~**~*



دلهای پاک خطا نمی کنند فقط سادگی میکنند

و

امروز سادگی پاکترین خطای دنیاست....



+ نوشته شده در 90/11/08ساعت 16:34 توسط ایدا |



هر کلمه ای معنی زیادی داره و بستگی داره با چه دیدی به دنیا نگاه کنی  و مفهوم زندگی رو چطوری درک کنی!

مثلا کلمه پاک!!

شاید زندگی ما ادما از دید خودمون پاک و عاری از هر اشتباه و گناهی باشه اما از دید ادمای دیگه....


مثلا شوهری با یه زن یا دختری یه رابطه ای رو به هر عنوان شروع میکنه و بخشی از لحظات زندگیشو به این زن یا دختر اختصاص میده , از دید همسر این مرد و خیلی از ما , کار این مرد یه جور خیانته و گناهش غیر قابل بخشش . اما امکان داره این مرد به هر نحوی کارشو توجیه کنه و خودشو پاک بدونه.

و یا

زنی که با پسر یا مرد دیگه ای یه رابطه عاطفی برقرار میکنه و این رابطه رو زندگی زناشویی تاثیر مستقیم و شاید منفی میزاره , از دید شوهر این زن و خیلی از ما کار این زن یه جور خیانته و ... اما شاید این زن دلیلی واسه کارش داشته باشه و رابطه خودشو توجیه کنه و خودشو پاک میدونه.

و یا

دختری بخاطر عشق و علاقه اش به یه پسر ,  از شرافتش میگذره و تنشو به عشقش میسپاره و در مقابل پسره بخاطر هوس , دختر رو بازیچه خودش قرار میده و ... این دختر خودشو پاک میدونه چون بخاطر عشق , از شرافتش گذشته . اما خیلی از ما این دختر رو ناپاک و شاید فاحشه بدونیم

و یا

پسری که ادعا میکنه دوست دخترشو دوست داره و از علاقه دوست دخترش نسبت به خودش مطمئنه اما با این حال فکرش پیش یه دختر و یا زن دیگه ای هستش و ترجیح میده در کنار دوست دخترش با زن یا دختر دیگه ای ( حتی دوست دختر سابقش ) رابطه داشته باشه و ...

شاید این پسر دلایلی واسه کارش داشته باشه و کار خودشو توجیح کنه , اما از دید دوست دخترش و خیلی از ما کار  این پسر زشت و یه جور خیانته.

به همین سادگی همه ما خودمونو پاک میدونیم و دیگران رو نا پاک!!

حالا چه پاک چه نا پاک ... بهتره سعی کنیم توو زندگی کسی رو متهم  ...

و به راحتی به همدیگه توهین نکنیم. 

بهتره سعی کنیم با حرفامون دلی رو نشکنیم ,

باید بدونیم اه دل شکسته دیر یا زود گریبان گیر زندگیمون میشه و ...

راستی تو به نفرین اعتقاد داری؟؟؟؟




+ نوشته شده در 90/09/11ساعت 20:51 توسط ایدا |



پیله ای می تنم از جنس تارهای عنکبوت

می خواهم پشت تارهای روشنایی

بر تلخی های روزگار , ارام و بی صدا اشک بریزم


نمی خواهم شاهد مرگ ارزوهایم باشم

پس همه ارزوهایم را زنده

درون قلب شکسته ام دفن میکنم


و خود همراه با مردم نفرین شده دیارم 

در عزای ارزوهایم

به جشن و پایکوبی می پردازم


میخندم بر پوچی زندگی

بر تقدیر بی تقدیرم

بر نقابی از جنس پروانه , که بر صورت می نهم




+ نوشته شده در 90/07/29ساعت 22:40 توسط ایدا |


بهار زندگی ام ,                                                      ایدا                                                 

فصل خزان است                                          

که برگ ریزانش,

برگ ریزان غم هایم

و به بار نشستن

شکوفه های لبخند , بر لبانم است

شاید این لبخند ,

لبخندی ابدی نباشد

اما لحظه ای شاد زیستن

در این وادی غم , غنیمت است



+ نوشته شده در 90/07/23ساعت 22:36 توسط ایدا |



شعرهایم کو؟                                                                           ایدا

دفتر تنهاییم , تنهایم گذاشت

برگ برگ غصه هایم کو؟

میخواهم اشک های سوخته ام را

به اغوش خزان بسپارم

تا بهار برایم شادی به ارمغان اورد

افسوس که بهار هرگز نمی اید

باد خبر هم اغوشی بهار و زمستان را

در میان گیسوان پریشان حالم نجوا میکند

و اما خزان

برگ های خشکیده اش را

به زیر پاهایم می افکند 

تا الام و رنجهایم را التیام بخشد

 مرهمی بر دل شکسته ام باشد

و اینگونه خزان

عشق جاودانی اش را به پایم میریزد

تا همدم لحظات دیر گذر تنهایی

و مرگم باشد.



+ نوشته شده در 90/05/29ساعت 11:21 توسط ایدا |



From childhood's hour I have not been
As others were- I have not seen
As others saw- I could not bring
My passions from a common spring-
From the same source I have not taken
My sorrow- I could not awaken
My heart to joy at the same tone-
And all I lov'd- I lov'd alone-

Then- in my childhood- in the dawn
Of a most stormy life- was drawn
From ev'ry depth of good and ill
The mystery which binds me still-
From the torrent, or the fountain-
From the red cliff of the mountain-
From the sun that 'round me roll'd
In its autumn tint of gold-
From the lightning in the sky
As it passed me flying by-
From the thunder, and the storm-
And the cloud that took the form
(When all the rest of Heaven was blue)
Of a demon in my view


by : Edgar Allan Poe

+ نوشته شده در 90/04/16ساعت 11:7 توسط ایدا |

بهار من همان

باغ خزان زده زمستان است

كه برگ ريزانش

بسان شكفتن نيلوفري؛

شادي را

بر لبان خسته مرداب مينشاند

+ نوشته شده در 90/03/05ساعت 21:5 توسط ایدا |

 

 

نگاهم شورشی 

قلمم شورشي

احساسم شورشي

تن خسته ام شورشي

افكارم شورشي

قلبم بازداشت خانگي

مي گويند روحم ديكتاتور است

ولي روحم زنداني سرنوشت است

چه تلخ !

سرنوشت ام ديكتاتور است؛

+ نوشته شده در 89/12/19ساعت 1:10 توسط ایدا |

 

مینویسم برای تو

دیر زمانی ست که دگر خود را بخاطر نمی اورم

شاد زیستن را در اعماق وجود تاریکم به اسارت کشیده ام

چشمانم با اشک و ماتم غریبه نیست

میخندم لبخند میزنم برای تو

تا شاید با خنده من تبسمی بر لبانت بنشیند

میدانی

در پس لبخندی شیرین تلخ می گریم؟

سرنوشت شومم را نفرین میکنم تا

سرنوشتی شوم تر گریبانگیرم شود!

روزگار سخاوتمندانه پاداش مهربانی هایم را به یغما میبرد

و

بیرحمانه بر تکه های قلب شکسته ام پای کوبی میکند

و با گیسوان خود بر تن خسته ام شلاق میزند

تا مرا در خود بشکند

و من صبور و محکم در برابر تازیانه های بی مهر روزگار ایستاده ام

تا دگر روزگار نتواند مانع رسیدن خوشبختی بسوی تو شود

می ایستم تا شاهد شادی و خوشبختی تو باشم

و انگاه اغوشم را برای مرگ خواهم گشود

و ارام و بی صدا تن به خاک خواهم سپرد


+ نوشته شده در 89/11/22ساعت 19:35 توسط ایدا |

 

 

برو بمیر

بعد مرگت برام نامه بنویس

 

+ نوشته شده در 89/09/22ساعت 18:56 توسط ایدا |

 

 

 بعضی وقتها اونقدر خودخواه میشی که بجز خودت به هیچ چیز و هیچ کس فکر نمیکنی

بعضی وقتها هم یه نفر میشه همه زندگیت و تنها بهونه برا بودنت

اونوقت دیگه نمیتونی نقش یه ادم خودخواه رو بازی کنی

روزی که اسمون چشمهات بخاطر ناراحتی اون یه نفر بارونی شد

تازه میفهی که چقدر دوسش داری و بدون اون زندگی برات معنی نداره

کویر دل  ا ی دا از بارون چشمهاش سیراب شده

ا ی د ا  دیگه  ای دا نیست

i was born to make you happy 

 

 

+ نوشته شده در 89/09/19ساعت 22:14 توسط ایدا |

 

 


 

ayda

 

گاهی می خواهی خوب باشی

نفست نمی گذارد

گاهی می خواهی بد باشی

خدا نمی گذارد

گاهی می خواهی نباشی

ترست نمی گذارد

گاهی آنقدر دیده می شوی که خودت بدت می آید

و گهگاهی هم که می خواهی با تمام وجودت باشی

هیچکس تو را نمی بیند

و هنوز هم گاهی خدا خودش را نشان می دهد

آن هم واضح تر از یک نشانه

فی الحال روزگار جالبی است ...

 

 

+ نوشته شده در 89/08/28ساعت 11:0 توسط ایدا |

 

 

از دست خودم خسته شدم تا کی سنگ صبور اینو اون باشم

تا کی بخاطر دیگران بخاطر کسانی که دوستشون دارم

از خودمو خوشی خودم بگذرم؟ تا میتونم بهشون محبت میکنم و دوستشون دارم

ولی جز بدی چیز دیگه ای ازشون نمی بینم. از هیچ کس انتظاری ندارم اما حداقل دلمو نشکنند.

 وقتی هم که دلم میشکنه دیگه نمیتونم دوستشون داشته باشم و نسبت بهشون بی اعتنا میشم.

اونوقت شاکی میشن که چرا همون ایدای سابق نیستم! مگه من ادم نیستم؟

مگه من دل ندارم؟  چرا وقتی ناراحتند و غصه دارن میان سراغم؟

 چرا وقتی دل من میگیره و نیاز به یه هم صحبت یه همدم دارم تنهام میزارن؟

كم كم داره باورم ميشه كه

 love is lie, life is lie .... every thing is lie and human is god of lie

 

 

+ نوشته شده در 89/08/25ساعت 23:25 توسط ایدا |



گاهی فقط نمیشه … مهم نیست تو چی میخوای!

گاهی باید بپذیری که سرنوشت رو نمیشه

از سر نوشت و باید ادامه اش داد و دید چی میشه

گاهی یه بخش هایی از زندگیت میفته رو یه سیکل خاصی

و همیشه و بدون استثناء همون سیکل هی تکرار میشه

گاهی نتیجه این سیکل خوبه و خوشحال کننده

گاهی هم بر وفق مراد نیست و شاکی کننده


بخشی از زندگیم دچار سیکلی شده که درکش نمیکنم !

نه اینکه شاکی یا دلخور باشم

نه اینکه ذره ای باعث ناراحتیم بشه

اما این سیکلی که توش گیر کردم و هی تکرار میشه رو درک نمیکنم



+ نوشته شده در 89/07/09ساعت 10:33 توسط ایدا |




کم کم داریم به اواخر شهریور نزدیک میشیم و من یه دلتنگی عجیبی دارم

راستش دلم برا مدرسه رفتن و خرید کیف و کفش و لوازم تحریر و... تنگ شده 

یادمه که هر سال این وقتا موقع خرید 

مامانم  با صبر و حوصله میون جا مدادی ها و مداد و دفترها... میگشت

تا بهترینا رو برام بخره

منم از خوش سلیقه گی مامانم لذت میبردم و همیشه 

 بهش قول میدادم که اون سال جز نفرات برتر مدرسه باشم 

خوشبختانه همیشه شاگرد خوب و ممتازی بودم و مامان همیشه ازم راضی بود

یادش بخیر چه دورانی بود هنوزم لوح های تقدیری که

از اول ابتدایی تا پیش دانشگاهی از مدارسم گرفتمو نگه داشتم

دلم برا دوستهای دوران مدرسه ام تنگ شده نمیدونم الان کجا هستند 

و چی کار میکنند اما امیدوارم هرجایی که هستند شاد و خوشبخت باشند

کاش میشد یه بار دیگه برم مدرسه و پشت نیمکت ها بشینم و...

بهترین دوران زندگی من همون دوران مدرسه بود که دیگه هیچ وقت برنمیگرده





+ نوشته شده در 89/06/27ساعت 9:48 توسط ایدا |



دوست عزیزی که اسمتو نمینویسی و خودتو معرفی نمیکنی

لطفا از من انتظار جواب نداشته باش

راستش خسته شدم از کامنتهای بی نام و نشون

یا اصلا کامنت نذار یا اگه حرفی داری خودتو معرفی کن تا من بشناسمت و جوابتو بدم




+ نوشته شده در 89/06/23ساعت 10:17 توسط ایدا





چند روز پیش هوا بارونی بود با شنیدن صدای رعد و برق رفتم توو حیاط و

مثل یه بچه بالا و پایین میپریدم و با صدای بلند میخوندم

باز باران با ترانه با گوهرهای فراوان............

اخه بارون رو خیلی دوست دارم

وقتی بوی خاک بارون زده رو حس میکردم

وقتی قطره های بارون روی صورتم میچکید و............

حس خوبی داشتم حس زنده شدن مثل یه گیاه خشک که بارون بهش زندگی میده 

تمام خاطرات تلخ و شیرین گذشته دوباره برام زنده شدند

هیجان خاصی داشتم اما خیلی زود غم عجیبی سراغم اومد

چه خوبه که زیر بارون راحتتر میشه گریه کرد منم مثل اسمون زدم زیر گریه

گذشته مثل باد به تندی از جلو چشمهام رد میشد ومنو به روزهای کودکی ام میبرد

توو این حال و هوا بودم که متوجه شدم خواهر با تعجب از پشت پنجره نگاهم میکنه!

لبخند زدم و براش دست تکون دادم اونم خندید و...

لابد با خودش فکر کرده که من چقدر سر خوش و خوشحالم!!

بارون تند تر میبارید و من بیشتر به یاد خودم می افتادم

احساس کردم دیگه خودمو نمیشناسم

دلم برای ایدا ی 7 8 سال پیش تنگ شده

خنده داره یهو یاد روزی افتادم که ... رو با چهار دست و پای شکسته

رو ویلچر توو دانشگاه دیدم همه دوستهام بهش خندیدن خیلی ناراحت شدم

حتی نتونستم مثل اونا بخندم شاید چون حس کردم

با اینکه با دوستاش میگه و میخنده اما  تووچشمهاش غم موج میزنه 

کاش اون روز بهش میخندیدم کاش اون روز یه متلک بارش میکردم

تا بعدها بهش سرکوفت نزنم .نمیدونم چرا یاد اون روزا افتادم شاید احساس گناه یا..!!!

نمیدونم چرا یاد روزتولدم توو این چند سال گذشته افتادم

شاید بخاطر اینکه روزای تولدم هیچ وقت از ته دلم شاد نبودم

شاید چون همیشه روز تولدم هوا بارونی بوده و........

دلم برا خودم تنگ شده!!! توو فکر یه تغییر وتحول کلی و اساسی هستم

توو این چند سال خیلی خودمو باختم و از خودم فاصله گرفتم

اما دیگه وقتشه که با ایدا اشتی کنم

خدایا ازت ممنونم بخاطر این بارون خدایا ازت ممنونم بخاطر...........

بارون میبارید و میبارید و من سیراب از این بارون ....

دیگه غمگین نبودم اما شاد هم نبودم

باید برم سراغ ایدا باید ایدا رو پیدا کنم

باید با ایدا اشتی کنم



+ نوشته شده در 89/06/08ساعت 13:7 توسط ایدا |



زندگی و شاد زیستن را

به‌خاطر بعضي آدم‌ها ayda

دوست دارم

اين زمين و اسمان اين زندگي
برایم بی ارزش است

سرنوشتم

با من میخندد و میگرید

و من سردرگم و بی هدف

اهسته و بی صدا

بدنبال سرنوشتی بهتر و زیباتر

و اهميتي ندارد

که تو يا هر کس دیگر

آيدا را چگونه مي‌بيني

آید‌ا را چگونه مي‌خواهي




+ نوشته شده در 89/04/10ساعت 1:22 توسط ایدا |







نوري نيست تاريک است و من تاريکتر

مينگرم ، خود را نميابم و راهم را ،


تاريک است چيزي نميبينم ،


در حسرت روشنايي شايد بيابم کور سوي اميدي
قلمم بي تاب است
به زحمت با خون دل
مينويسد
خشک و بي رمق، سرد و بي روح ، سياه و تاريک
اشکها و خنده هایم از تبار سکوت است
و حال از تو ميپرسم ناجي وجود تاريکم
سکوتم پاداشي است خواستني ؟
يا شکنجه اي به اجبار؟

+ نوشته شده در 88/11/17ساعت 1:44 توسط ایدا |

 

 

ayda

 

کاغذهای سفید

و

 واژگان بی معنی

شعری نانوشته

قلمی که مینویسد و به هیچ نمی اندیشد

همه چیز میدانم و هیچ نمی دانم

مینویسم و خط میزنم

می گریم

ارام و اهسته

میخندم

بلند و رسا

چون دیوانگانی عاقل

نگاه پر فروغ و نافذم را درون ایینه می جویم

و

نگاهی سرد و بی روح می یابم

چه بر سر من امده؟

جرم من چیست که تاوانش اینهمه تنهایست

 

 

+ نوشته شده در 88/06/14ساعت 23:33 توسط ایدا